تبليغاتX
ماسه و کف
سلام

امشب از خستگی دارم می میرم تا حالا ۳۴۰ تا قالب وبلاگ عوض کردم حالا نمی دونم این یکی چطوره به دل می شینه یا نه؟

لی لی بیت من از قالب مشکی خوشش نمی یاد ( برعکس من که خوشم میاد ) می گه رنگش شاد باشه مثلا نارنجی داشته باشه رنگی که هر دو دوست داریم

لی لی بیت من می گه قالب اولی خوب بود اسمش چی بود؟ نسیم؟ شمیم؟ یادم نیست همون که بالاش نارنجی بود خودشم ابی

اگه قالب خوشگل شاد که نارنجی و ابی داره سراغ دارید به منم یه ندایی بدید

اخه این یکی درسته نارنجی داره مشکی هم داره می ترسم لی لی بیت باز بگه دلم می گیره

حالا تا یادمه چند تا سوال جواب بدم

لی لی بیت من چند سالشه؟ لی لی بیت ۷۷ روز از من بزرگتره

به امین تو نظراتش جواب دادم ولی اینجام می گم فکر نمی کنم عاشقم مطمئنم عشق من با عشقای امین زمین تا اسمون فرق می کنه بنا براین حق داره  سوال کنه چرا فکر می کنم  عاشقم

سعید که هنوز نگفته منو شناخته یا نه البته مهم نیست چون من سعیدو خیلی بیشتر می شناسم تا اون منو

دیگه اینکه نظر یادتون نره

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:25 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

سلام از وقتی مطلب میثم رو خوندم می ترسم بیام اپ کنم ( توهین تلقی نشه یه وقت ) ولی باور کنید یه چیزی تو دلم لرزید ؟آخه نمی دونید که این لی لی بیت هر موقع چیزی می نوشتم می گفت چشمم می زنن بعدم یهو همچین چیزی رو بخونی.. بهم حق بدین تو دلم خالی بشه.

اما من می دونم هیچکس نمی تونه دو نفرو که واقعاً عاشق همن چشم بزنه مهم اینه که اونا همدیگه رو دوست دارن چیزی که میثم نوشته اینه:

یه حرف ساده:اگر روزي عاشق شدي قصه ات را براي هيچ كس بازگو نكن اين روزها شم حسودها به دود اسپند عادت كرده است...

اینم یه شعر خوشگل از شاعری که هم من دوسش دارم هم لی لی بیت این شعرو واقعاً دوست دارم برای لی لی بیت همون اولا نوشتم هرچند عشقولانه به اون معنا نبود بخونید حتما خوشتون میاد نکنه من گرگ هار لی لی بیت هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گرگ هار

گرگ هاری شده ام

هرزه پوی و دله دو

شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز

میدوم برده ز هر باد گرو

چشمهایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده ام خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

تو چه آسوده و بیباک خرامی به برم!

آه می ترسم آه

آه می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق

که تو خود را نگری

مانده نومید ز هر گونه دفاع

زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

پوپکم! آهوکم!

چه نشستی غافل!

کز گزندم نرهی گرچه پرستار منی

پس از این دره ی ژرف

جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه

پشت آن قله ی پوشیده ز برف

نیست چیزی خبری

ور ترا گفتم چیز دگری هست نبود

جز فریب دگری

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک!

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من  با من منشین

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی چه نیازی چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

بر من افتد چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این ست که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم! آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو؟ چون مرده ی چشم سیهت

منشین اما با من منشین

تکیه بر من مکن ای پرده ی طناز حریر!

که شراری شده ام

پوپکم! آهوکم!

گرگ هاری شده ام.

مهدی اخوان ثالث ( م امید )- تهران مهر ماه 1334

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:54 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
سلام چند روزه که می خوام بنویسم   برامون ایمیل بزنید ولی یادم میره

خب اگه دوست داشتید خوشحال می شیم ایمیل هاتونو بخونیم هم من هم لی لی بیت

پست قبلی رو دیدید؟

این هم ایمیل ما هر دو می خونیمش حتماْ هم جواب می دیم

belfi_lilibit@walla.com

لینکو لطفاْ باز کنید حتماْ خوشتون می یاد.

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:3 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
سلام لینکهای زیر دو تا از شعر های فروغ فرخزاد با صدای خسرو شکیبائیه. این شعرها جزو اولین شعرهائیه که بلفی تو دفتر شعرم برام نوشته زمانیکه هنوز بهم نگفته بود دوست دارم

تو دست نوشته هاش لرزشی خاص موج میزنه که نشون از سادگی و با طراوت بودن نوشته هاشه.

فدای اون ساده بودنش

http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/tavalodi_digar/3.htm

http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/tavalodi_digar/6.htm

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:41 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

سر چشمه

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریکترین شب ها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

من با چشم ها و لب هایت

                                    انس گرفتم

با تنت انس گرفتم

چیزی در من فروكش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را

                          باز یافتم

در من شک لانه کرده بود

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم

در دامانت که گهواره ی رویاهایم بود.

و لبخند آن زمانی به لب هایم برگشت

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که دست های تو اطمینان بخش بود

بدی تاریکی است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سر چشمه دریاهاست

انسان سر چشمه دریاهاست.                                     احمد شاملو 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:34 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

فصل چشمانت.......

در چهار چوب یک خاطره

در بُعد اتاقی کوچک

در حنجرهء خیس خوردهء یک انسان

در کدامین دار دنیا ،تو را بافته اند

که هر نقشی از تو ،هزاران سال مرا

در عمق آن فرو می برد

و از چه رنگی تو را بافته اند

که چشمانت، چهار فصل را

برایم، تکرار میکند                                           شاعر: منیژه تمنا  

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 0:14 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

امروز بارون اومد مثل دیشب من عاشق بارونم هنوزم داره می باره

امروز لی لی بیتُ دیدم نسبتآ بهتر شده من عاشق لی لی بیتم

فقط چند قدم زیر بارون با هم بودیم فقط چند قدم اونم با فاصله

تا حالا زیر بارون با کسی که دوستش دارید و دوستتون داره قدم زدید؟

دوست دارید دنیا تا ابدیت همین طور باقی بمونه خیابونا و جاده هایی که توش قدم می زنید هیچ وقت تموم نشن فقط تو باشی و عشقت و نم نم بارون

زیر بارون از هم جدا شدیم اون ایستاده بود و منو نگاه می کرد

من بر می گشتم و نگاش می کردم سوار ماشین که شدم هنوز ایستاده بود منو نگاه می کرد

از پشت شیشه های بارون زده می دیدمش که هنوز منو نگاه می کنه خوبه که زیر بارون  کسی اشکاتو نمی تونه ببینه اونم از پشت شیشه

من عاشق بارونم... اما دلم نمی خواد دیگه بارون بیاد اگرم بیاد اگه یه بار دیگه زیر بارون با لی لی بیت باشم تا وقتی نم نم بارون تموم نشه ازش جدا نمی شم... دیگه هیچ وقت زیر بارون ازم جدا نشو... هیچ وقت زیر بارون با من خداحافظی نکن... هیچ وقت...هیچ وقت

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 14:49 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
 این مطلبو از این وبلاگ برداشتم به نظرم خیلی قشنگ اومد

دل پائیزی

   از گابريل گارسيا ماركز

 

 

يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.

دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار: دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

شش: هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

نه: شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

ده: به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

دوازده: خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

 سیزده :  زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:32 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
امشب حالم خوب نیست چون لی لی بیت من حالش خوب نیست چون نمی تونم برم پیشش چون دلم براش تنگ شده

می دونم تا سه چهار روز دیگه نمی تونم لی لیبیتو ببینم دارم دیوونه میشم کاش فقط می دونستم که حالش خوبه هر جا که هست حتی اگه تا یک ماه نتونم ببینمش

از اشکای من کاری بر نمی یاد وگرنه لی لی بیت حد اقل ظهر تا حالا بهتر شده بود ولی شاید که نه حتمآ از دعای شما خیلی کارا بر می یاد می شه خواهش کنم برای لی لی بیت من دعا کنید؟

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:51 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

به نام هنرمند یکتا

غیر از او هیچکس تنها نبود

یکی  بود یکی نبود

یک مرد بود که تنها بود

یک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود

مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود

خدا غم آنها را می دید و غمگین بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همدیگر را دوست بدارید

و با هم مهربان باشید

مرد سرش را پائین آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید

زن به آب رودخانه نگاه می کرد مرد را دید

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود زن خندید

خدا به مرد گفت :

به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی

و هر دو در آن زندگی کنید

مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید

خدا به زن گفت :

به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم

تا خانه ای را که او می سازد زیبا کنی

مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش

غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان

بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.

اما پرنده نیامد... پرواز کرد و رفت

و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند

خدا خندید و زمین سبز شد

خدا گفت :

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند

مرد گل را به زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد

زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند

مرد زن را دید که می خندد کودکش را دید که شیر می نوشد

 بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را دید و خندید

وقتی خدا خندید

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت :

با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد

راست بگویید تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لا بلای گلها

پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند

خدا همه چیز و همه جا را می دید

می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر

زنی گرفته است تا خیس نشود

زنی را دید که در گوشه ای از خاک

با هزاران امید شاخه گلی می کارد

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود چون دیگر

غیر از او هیچکس تنها نبود.

tempfa.com نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:7 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
این مطلب  قبلی که نوشتم مال یه فلشه لینکشو می ذارم ببینید خیلی قشنگه از شیدا هم ممنونم که برام فرستادش

فلش پست قبلی

http://img219.echo.cx/img219/8151/gheirazookasitanhanabood3gf.swf

tempfa.com نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 11:7 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
راستی شما ها می دونستید سفیداب تو آمریکا خاطر خواه پیدا کرده و مشتری پسند شده با وجود اینهمه لوازم آرایشی خوب اونجا.اگه باورتون نمیشه بخونید

يك بانوي ‪ ۴۵‬ساله ايراني با توليد و معرفي "سفيداب" ايراني در آمريكا، توانست در مدت كوتاهي آنرا وارد قفسه‌هاي مواد آرايشي و بهداشتي چند فروشگاه بزرگ در ايالت‌هاي مختلف كند.

به‌نوشته پايگاه اينترنتي بي‌بي‌سي، "معصومه ويك" با تاسيس يك شركت مواد آرايشي و بهداشتي، در گام نخست يا استفاده از مواد پايه‌اي سفيدآب، محصولات مختلفي را توليد كرد كه استقبال از آنها، براي وي نيز درآمد زيادي داشت.

اين زن ايراني با روش‌هاي نوين، استاندارد و استفاده از تجهيزات جديد، بدون كاربرد مواد شيميايي، توانست سفيدآب مشتري پسند توليد كند.

در معرفي اين كالا آمده است: سفيدآب با از بين بردن سلول‌هاي مرده رو و زير سطح پوست هنگام استحمام، به آن طراوت مي‌بخشد و سفيدكننده رنگ نيز هست كه بهترين خاصيت را نسبت به هر ماده ديگر دارد.

همچنين در راهنماي مصرف اين ماده بهداشتي خطاب به مصرف‌كنندگان آمريكايي آمده است: سفيدآب ماده با ارزشي است كه ايرانيان از صدها يا شايد هزاران سال پيش از آن استفاده مي‌كردند

                                                                                                          ماخذ:سایت خبرگزاري جمهوري اسلامي

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 21:48 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

صورتى زيستن‏

اين عنوان كتابى است كه اخيراً به دستمان رسيده است. ما هميشه سرخ متمايل به تيره زندگى مى‏كرديم. يعنى در تيره‏ترين روزهاسعى مى‏كرديم صورتمان را با سيلى سرخ نگه داريم. با اين كتاب مشتاق شديم تغيير رنگ بدهيم و به صورت صورتى در بياييم. مقدمه‏كتاب، مشتاق‏ترمان كرد. مؤلف در جايى نوشته بود: "هر كدام از اين 500 جمله با نيمه بالى شروع مى‏شود، به ثمر رساندن آنها به‏بال‏هاى كامل به عهده شماست". براى همين ما بال بال مى‏زديم. مخصوصاً اين كه مؤلف توضيح داده بود: "با خواندن اين كتاب تمام‏احساسات و تمايلات و هوس‏هايى كه در شما به خواب فرو رفته‏اند، ناگهان بيدار مى‏شوند". براى ناگهان بيدار شدن، كتاب را با ولع‏ورق زديم. بعد گفتيم حالا كه بيدار شده‏ايم، ديگران را هم بيدار كنيم، چون از قديم گفته‏اند: "خفته را خفته كى كند بيدار". پس شما هم‏بخوانيد.

تفسيرها از راقم اين سطور است:

براى گفتن "نه" خجالت نكشيد.

- تا دچار عوارض جانبى نشويد.

گاهى اوقات نوزادى را در آغوش بگيريد، لذت‏بخش است.

- اين همان عوارض جانبى است.

مرتب بگوييد: "دوستت دارم و دلم برايت تنگ شده".

- و بعداً توى دلتان بخنديد.

خون خود را اهدا كنيد.

- به شرط اين كه كثيف نشده باشد.

نگاه‏ها را با تبسم جواب بدهيد.

- اگر امكان داشت چشمك هم بزنيد.

از حيوانى در خانه نگه‏دارى كنيد. حيوانى با محبت.

- مثل سوسك و شپش و كنه‏

همانند گربه مقابل آتش شومينه حركات كششى انجام دهيد.

- تا دهان سگ‏ها آب بيفتد

از سكوت لذت ببريد.

- مخصوصاً اگر علامت رضا باشد.

به گروه كر بپيونديد. خواندن لذت‏بخش است.

- اگر نتوانستيد، به جايش كركرى بخوانيد.

بگذاريد قلبتان راهنماى شما باشد.

- به شرط اين كه تصادف نكنيد و توى جدول نرويد.

دوستانتان را در خانه خودتان با هم آشنا كنيد.

- داشتيم؟!

همراه عشق خود، قبل از سپيده‏دم به تماشاى انتهاى شب برويد.

- فقط مواظب باشيد، گير نيفتيد.

سفر عاشقانه‏اى ترتيب بدهيد، بخصوص به ونيز.

- اين شد يك چيزى.

كارى را كه دوست داريد به كرّات انجام دهيد و سعى كنيد ممرّ درآمد باشد.

- درآمد، ولى پدرم.

آدامس بادكنكى بخريد و آنها را باد كنيد.

- والله چه عرض كنم.

وقتى با همسرتان هستيد، برق خانه را قطع كنيد. متوجه مى‏شويد كه در تاريكى قادر به‏انجام دادن چه كارهايى هستيد.

- رجوع كنيد به مقدمه كتاب.

بهترين دوست عشقتان باشيد.

- بهترين عشق دوستمان چى؟

زياد هديه بدهيد، حتى اگر كوچك باشد.

- حتى يك آدامس دست دوم.

از سرعت خود بكاهيد.

- چون ممكن است موتور بسوزانيد.

جرئت گفتن داشته باشيد.

- فعلاً دو تا كشيده خورده‏ايم، كافى‏ست.

هر زمان كه خواستيد با عشق خود غذا بخوريد، يك جمله كوتاه روى كاغذ بنويسيد وزير بشقابش بگذاريد.

- اين دفعه پول غذا را شما حساب كنيد.

تمام خاطرات خود را با عشقتان از لحظه آشنايى تا حال يادداشت كنيد و به او تقديم‏كنيد.

- به شرطى كه اول از وزارت ارشاد اجازه بگيريد.

موتورى را براى تعطيلات آخر هفته اجاره كنيد.

- و پياده كنيد.

براى بيست و چهار ساعت، ده دقيقه مؤدب‏تر و آداب‏دان‏تر از هميشه باشيد، به‏تغييرات اطراف خود توجه كنيد.

- كسى تحويلمان نمى‏گيرد.

مهم‏ترين ستاره‏ها و سياره‏هاى آسمان را بشناسيد.

- از ستاره و سياره‏هاى زمينى هم غافل نشويد.

براى يك بار هم شده، تراكتور برانيد.

- ونك، سه نفر!

هنگامى كه با افراد خانواده بحث مى‏كنيد، بگذاريد آنها پيروز شوند.

- نتيجه اخلاقى - هميشه حق با ديگران است.

افراد را با نام يا نام خانوادگى صدا كنيد. زيرا براى آنها دلپذيرترين آهنگ خواهد بود.

- سلام، آقاى زلفعلى پاچنارى یا سلام گل ممد

هنگامى كه محبت مى‏كنيد، صداى خود را بلندتر كنيد.

- طرف مربوطه - برو عقب‏تر، مگر بلندگو قورت داده‏اى.

زمان آهنگ خواندن صداى خود را بلندتر و قوى‏تر كنيد.

- و منتظر عواقب آن باشيد.

درختان تبريزى، غان، زبان گنجشگ، بلوط و فندق را بشناسيد.

- و بعداً حواله بدهيد.

به پنج دقيقه آينده خود يك حالت بى‏خيالى بدهيد.

- كمى پست مدرنيستى شد. نمى‏توانيم تفسير كنيم.

قبل از خواب در گوش همسر خود كلمه "دوستت دارم" را زمزمه كنيد.

- اول برو مسواك بزن، بعداً.

دوشيدن شير گاو را ياد بگيريد.

- فعلاً كه خودمان داريم دوشيده مى‏شويم. بلانسبت.

به بلندترين نقطه يك ساختمان و يا به قله كوه برويد. زيرا از بالا همه چيز متفاوت‏است.

- از بالا يا از پايين؟

با عسل مخصوص ملكه زنبورها، خود را تقويت كنيد.

- كادر سياه.

بچه‏اى را براى ديدن ميمون و سگ آبى به باغ وحش ببريد.

- فقط مواظب باشيد حيوانات رم نكنند.

ليستى از تمام چيزهايى كه خداوند به شما داده تهيه كنيد و شكرگزار باشيد.

- متأسفانه خيلى‏هايش از كار افتاده است.

ليست ديگرى از هر آنچه مى‏خواهيد تهيه كنيد. چشم‏هاى خود را ببنديد و نيت كنيد.

- دنبال لوازم يدكى مى‏گرديم.

به طور پنهانى از سرآشپز رستوران بخواهيد كه پيتزا را به شكل قلب درست كند.

- باز جاى شكرش باقى‏ست.

براى يك بار هم شده شيره نا رگيل تازه بخوريد

-. و معلق بزنيد

شعر بنويسيد، حتى اگر بى‏قافيه باشد.

- و بدهيد مجله بخارا چاپ كند!

غذايى ابداع كنيد. هر چه باشد آن را به اسم خودتان نام‏گذارى كنيد.

- مثل اكبر جوجه.

جسور باشيد. ثروت به افراد جسور لبخند مى‏زند.

- چراغ قوه و نقاب يادتان نرود.

براى خود، گشت و گذارى همراه با عشقتان در كنار دريا يا جنگل ترتيب بدهيد.

- آسته بيا، آسته برو، كه گربه شاخت نزنه، سر به سوراخت نزنه.

اگر نصف شب از خواب بيدار شديد، يك ليوان آب بخوريد.

- قرص يادتان نرود.

براى مبارزه با ايدز سخاوتمند باشيد.

- همه‏اش تقصير سخاوت است.

كادويى كوچك يا يك جمله محبت‏آميز را در قالب يخى منجمد كنيد و با اين كار عشق‏خود را غافلگير كنيد.

- يخ كنى با اين كادو دادنت.                          برگرفته از مجله بخارا شماره ۳۲

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 21:19 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
سلامی چو بوی خوش آشنائی

من و بلفی نازم الان فرسنگها از هم دوریم و هر دو دلتنگه همدیگه من در سفر و اون چشم انتظار یه لحظه دیدن من حتی از پشت پنجره ی اتاقش برای رفع دلتنگی تو غربت راهی بهتر از نوشتن پیدا نکردم .

من به شخصه اینجوری آرامش پیدا می کنم امیدوارم عسلم با خوندن این نوشتها دلتنگیش کمتر بشه تا دو سه روز دیگه که همدیگه رو می بینیم.همین الان شعری تو خاطرم زنده شود درباره ی دلتنگی که یه قسمتش رو براتون می نو یسم

وقتی می بینم دلتنگی

                                و چشمهای عاشقت نگرانست و بی پناه 

                                                                                          میخواهم از خویش به در آیم

بلفیم وقتی دل تنگ من میشه گریه میکنه. بیشتر مواقع  با یه خاطره ی با مزه یا یه جوک می خندونمش و  هیچ چیز برام قشنگ تر از اون لحظه نیست که تو چشای پر از اشک و نازش برق شادی رو  ببینم

الان هم میخوام براش یه طنز بنویسم از زنده یاد عمران صلاحی خدا کنه هر وقت میخونه خوشش بیاد و بخنده با اجازه همه میرم سراغ طنز عمران

((مى‏گويند اول انديشه وان گهى گفتار. چون ما كارمان نوشتن است، بايد بگوييم اول انديشه وان گهى نوشتار. اگر وزن هم غلط مى‏شود، بشود.

ما براى انديشيدن سه مكان داريم: ا