تبليغاتX
ماسه و کف

سلام

این سلام با بقیه سلاما فرق می کنه چون به دنبالش یه خداحافظی طولانیه

بعد از چند روز بی خبری تصمیم گرفتم پست جدید بذارم. بی خبری به خاطر اینکه چند روزیه خیلی مریضم اونقد که شبا 9:30 خوابیدم. امروز یه کم، یه کم بهترم.

اومدم برای تقریبا یک ماه ازتون خداحافظی کنم آخه امتحانام داره شروع می شه، منم تا به حال تقریبا هیچی نخوندم. هر چقدر لی لی بیت گفت درس درس... گوش من که شنوا نبود یعنی بود ولی نه شنوای درست حسابی، یه ربع درس می خوندم 3 ساعت اینترنت... . تازه فکرشو بکنید که قول دادم معدلم 17 یا نهایتش 77/16 بشه...

به امتحان که فکر میکنم مثل اینه که تو بدنم یه زلزله 8 ریشتری اومده، نمی دونید چقدر می ترسم، رک بگم 4 تا از کتابام رو نگاهش هم ننداختم چه برسه به خوندن. دیگه وقتی هم ندارم اونم با این همه حوادث و بلایای غیر مترقبه مثل مریضی این دو سه روزه...

اومدم که عاجزانه ازتون تقاضا کنم برام دعا کنید، دعا کنید که امتحانا سخت نباشه، من بتونم درس بخونم، اگه خدا یه لطف و مرحمتی بکنه بتونم تقلبای کار ساز و مفید بنویسم و البته ازشون استفاده کنم و ... معدلم هم 17 بشه.

فکر اینکه به وبلاگم سر نزنم و فقط درس بخونم از لی لی بیت بود وگرنه من بی خیال تر از این حرفام( متاسفانه ). لی لی بیت عزیزم ازم خواسته یه مدت فقط درس بخونم اجازه استفاده از اینترنت رو دارم البته فقط برای خوندن ایمیل های لی لی بیت و جواب دادنشون. وبلاگ گردی و نظر پراکنی ممنوع!

واقعاً دلم برای همتون تنگ می شه، حیف که به لی لی بیت قول دادم، وگرنه رو قولای من که هیچ وقت نمی شه حساب کرد، یه جورایی زیر آبی می اومدم و نظرات می خوندم و بهتون سر می زدم و... حیف... حیف که به لی لی بیت قول دادم.

ببینید درسته من یک ماه به اینجا سر نمی زنم ولی دلیل نمی شه شما هم سر نزنید، شما مثل قبل هر موقع وقت کردید، اپ کردید، وقت اضافه داشتید، بیکار بودید و ... بهم سر بزنید و برام نظر بدید می خوام وقتی برگردم حسابی ذوق کنم.

منتظرم بمونید، امیدوارم تا چشم به هم بزنم این یه ماهم تموم شه... یادتون نره برام نظر بدید تا می تونید کمتر آپ کنید که وقتی می یام نیازی نباشه به آرشیوتون سر بزنم.دوباره می گم نظر یادتون نره، یه باره دیگه دوباره می گم نظر یادتون نره... ( جکش( جوکش )" کدومش درسته؟ " رو بلدید خیلی بامزه ست )

... خیلی خوشحالم که با شما بر و بچه های وبلاگی آشنا شدم... دلم برای همتون تنگ می شه...

یادتون نره برام دعا کنید...

اگر بار گران بودیم رفتیم         اگر نا مهربان بودیم رفتیم          ولی بر می گردیم

خداحافظ همین حالا             خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام...

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:4 توسط عسل و عشاق | tempfa.com
دوستم تعريف مى‏كرد:

- به شعبه يكى از بانك‏ها رفتم تا در مورد حواله‏اى كه از خارج رسيده بود و دچار اشكال شده بود چاره‏انديشى كنم. شب‏ عيد بود، به ‏آن پول نياز داشتم. رئيس شعبه وقتى دانست از جمله اهل قلم هستم لطف كرد و راهنمائى كرد. گفت بايد نامه‏اى ‏چنين و چنان بنويسم. نوشتم. خواند، نپسنديد. كاغذى جلو من گذاشت گفت "من مى‏گويم شما بنويسيد." چشم به‏دهان او دوختم گفت: "احتراماً" گفتم "ممكن است بنويسم: با احترام" با كمى ناراحتى گفت: "لطفاً هر چه مى‏گويم همان را بنويسيد."و ادامه داد: "چون اينجانب در خارج مى‏باشم" گفتم "مى‏توانم بنويسم اقامت دارم." با ناراحتى ابروها را بالا برد و گفت: "و به‏ هيچ عنوان دسترسى به بانك برايم مقدور نمى‏باشد." نوشتم مقدور نيست. با عصبانيتى آشكار نگاهم كرد. نيست را خط زدم نوشتم نمى‏باشد و او گفت: "يك برگ چك را كه توسط اينجانب امضا گرديده" آهسته پرسيدم: "اشكال ندارد بنويسم‏امضا كرده‏ام؟" چشمهايش گرد شد و گفت بنويسيد: "چون با تأخير در وصول اين حواله امورات اينجانب مختل مى شود." به‏ياد كلمات شئونات و نذورات افتادم و فشار خونم بالا رفت اما چون با دقت مرا نگاه مى‏كرد همان كلمه را نوشتم اما وقتى‏ گفت بنويسيد. "در صورت بروز هرگونه اشكال تلفناً با اين شماره تماس بگيريد" نوشتم با تلفن تماس بگيريد او نپسنديد با رإ؛ّّي خط زدم، "ى" را تبديل به الف كردم و رويش تنوين گذاشتم.

ديدم ناراحت است گفتم اگر حواله را گرفته باشى به اين غلطها كه كرده‏اى مى‏ارزد.

نویسنده:دکتر علی بهزادی

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:11 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

 سلام

منم دعوت شدم برای بازی یلدا، هرچند اگه دعوت هم نمیشدم خودم اعتراف می کردم، می بینید چقدر شجاعم!

2،3 روزی هست که دارم فکر می کنم به کدوم یک از هوارتا گناه، اشتباه، سوتی و... اعتراف کنم ولی با اینکه خیلی زیادن 3،4 تا بیشتر به ذهنم نرسیده البته الان هر جوری هست 5 تا رو می نویسم مطمئن باشید کم نمی یارم.

 

1- از ملخ، مارمولک، پروانه و رتیل هم خیلی می ترسم هم متنفرم ولی عاشق عقربم.

 

2- از بچگی چون تنها دختر فامیل بودم باید با پسرا بازی می کردم شده بودم شبیه اونا، اون روزا عکسای فوتبالیست ها تو بورس بود همون عکس آدامسای قدیمی. من تو عکس بازی از همه پسرای فامیل و همسایه ها می بردم کار به جایی رسیده بود که دیگه با من بازی نمی کردن چون 1% هم شانس برد نداشتن... داداش من یه آلبوم داشت پر از عکسای قدیمی و نایاب، عکسایی که همه براش له له می زدن. یه روز آلبوم رو گذاشت آشپزخونه بابابزرگم زنا و دخترا همه اونجا بودیم من آلبوم رو جلوی چشم مامانم برداشتم و اومدم خونه داداشی بیچاره در به در دنبال آلبوم می گشت منم فکر می کردم الانه که مامان بیاد و ... اما مامانم ندیده بود...اِ خب من چیکار کنم به من چه مربوطه که حواسش نبوده... همه دنبال آلبوم می گشتن حتی من! آخی داداشی مدتها به یاد آلبومش بود اما هیچ وقت نفهمید اون آلبوم کجا رفته... اون آلبومو هنوزم دارم با همون عکسا اما اگه فکر می کنید عذاب وجدان دارم نه اصلا...

 

3- تقلب، از اول دبیرستان به بعد امتحانی نبوده که توش تقلب نکنم، حتی تو کنکور هیچ وقت هیچ معلمی نتونسته مچمو بگیره ( تا حالا ) البته تو کنکور مراقبمون فهمید اومد گفت از کجا می دونی این( همونی که از روش می دیدم ) درست می زنه منم می گفتم: ها... چی ... چی می گید؟ من... من که کاری نمی کنم چشمم خسته می شه اون طرفو می بینه

 

4- دروغ زیاد گفتم... و می گم...و خواهم گفت، ولی باور کنید 99% ش مصلحتیه! متاسفم ولی 99%ش رو به مامانم می گم هر بار که بخوام لی لی بیت رو ببینم و با لی لی بیت باشم باید دروغ بگم و تو این دروغا مجبورم از دوستام هم مایه بذارم همین جا ازشون معذرت می خوام به خاطر همه اون لحظه هایی که مثلا با اونا بودم...

 

5- شب اولی که قرار بود لی لی بیت بید پیش من باید در خونه رو باز می ذاشتم به بهونه والیبال رفتم حیاط وقتی تقریبا همه خوابیدن درو باز گذاشتم و رفتم به لی لی بیت زنگ زدم که همه چیز آمادست در اتاق رو باز گذاشتم و منتظر شدم... یه صدایی اومد فکر کردم از خیابونه بعد لی لی بیت عزیزمو زیر پنجره دیدم... اومد بالا توی اتاق... خب... می دونید چیه در بسته شده بود لی لی بت من مجبور شده بود از دیوار بیاد بالا... باور کنید من گناهی ندارم آخه من از کجا باید می دونستم که باد درو می بنده!... شبای بعد حواسم بود یه چیزی می ذاشتم که در بسته نشه... ولی خودم کف کرده بودم که لی لی بیت از دیوار اومده بود بازم یکی از اون کارایی که منو یاد رومئو و ژولیت می نداخت...

 

اینم از 5 تایی من البته طولانی شد یه کم... قصه حسین کرد شبستری...

منم مینا شرمین مجید شر سعیدنانکیو و محسن امیری رو دعوت می کنم زود اعتراف کنید منتظریم

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:51 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .
آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ،
پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم
خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق
آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز
سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –
از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست
پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .
آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح
روياي شرابي ست كه در جام بلور است .
آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،
آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد
چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم !
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .
در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .
او يك سرآسوده به بالين ننهادست
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .
ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري
از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .
ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،
بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد :
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .

 

فریدون مشیری

این شعرو لی لی بیت همراه با تو را دوست می دارم شاملو بهم داد در واقع اولین شعر همون موقع که من می ترسیدم اعتراف کنم دوستش دارم همون موقع که از عاشق شدن و عشق می ترسیدم همون موقع که وفتی ازم شعر می خواست سگها و گرگهای اخوان رو بهش دادم... همون موقع... لی لی بیت من همیشه عشقشو فریاد می زنه

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:14 توسط عسل و عشاق | tempfa.com