نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:30 توسط عسل و عشاق
|

سلام
این شعرو خیلی وقت پیش خوندم، چاپ قدیم کتاب زمستان بود نمی دونم الانم تو چاپای جدیدش هست یا نه. تو مقدمه کتاب زندگینامه اخوانم بود، راجع به همه چیز و البته عشقاش... شاید خودش اینا رو قبلا جایی گفته بود یا نوشته بود... اولین عشقش پری فکر کنم شمالی بود و اخوان می رفت می دیدش هر پنج شنبه ( شاید )؛ خب می دونید اون کتابو دیگه ندیدم و الان جزییاتش یادم نمی یاد فقط می دونم یه روزای مشخصی شایدم هر روز میرفت ببیندش؛ اخوان برای پری شعر می گه، پری از اخوان بزرگتره و بالاخره یه روز ازدواج می کنه مطمئنم راجع به عکس العمل اخوان یه چیزی نوشته بود ولی یادم نمی یاد متاسفم... شاید شب تا صبح همون جایی که همدیگه رو می دیدن نشسته و فکر کرده... شاید گریه کرده... شاید شعر گفته....
هر جا دلم بخواهد
چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب
در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت
وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار
مهدی اخوان ثالث
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:35 توسط عسل و عشاق
|

مهم نیست که چقدر دوستش دارم، که عاشقشم، که می پرستمش، که تمام وجود و امید و زندگیمه، مهم نیست که بی اون می میرم، مهم نیست که تنها کسیه که تو این دنیا برام مونده، مهم نیست... نه مهم نیست که حرفای عاشقانه براش بنویسم و تحسینش کنم... مهم نیست... مهم اینه که اونقدر به اون، به عشقم به اون، به عشقش به من و حتی به خودم احترام بذارم که با حرفام نرنجونمش، چرا حرفی باید بزنم که می دونم ناراحت می شه، چرا وقتی که حالش خوب نیست و از زمین و زمان درمونده ست منم دردی به درداش اضافه می کنم، این چه عشقیه؟ چرا به قول خودش زبونم نیش داره و با کنایه حرف می زنم؟... اینا رو قبلا هم گفتم؛ همیشه هم با آه و ناله و ببخشید و عذر خواهی... چه فایده وقتی که این لجبازیهای بچگونه بازم ادامه پیدا می کنه.
چرا باید بترسم؟ چرا باید دوریش ( که میدونم جز اون چاره ای نیست ) اینقدر منو عذاب بده که همه چی رو سر اون خراب کنم و زندگی رو به کامش زهر؟
شاید تا یکی دو ساعت دیگه بازم اون لجبازیهای احمقانه و نیش و کنایه ها شروع بشه... و من حقمه که بترسم. شاید زمین و زمان و آسمون و مردم و... هیچکدوم نتونن اونو از من بگیرن اما باید بترسم، بترسم که یه روزی حرفا و کارای خودم اونو از من بگیره؛ مهم نیست که همه اون حرفا و کارا از عشق و دلتنگیه، نه مهم نیست...باید بترسم... و این حقمه، سزاوار این ترس هستم...
نمی خوام به جایی برسم که زمزمه رو لبام این باشه:
آسیمه می خیزم ز خواب تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر
من بی تو می میرم نرو، من بی تو می میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می گویی همان
... ولی دیگه دیر شده، مگه آدما چقدر تحمل دارن خودتو بذار جای اون...
خودم خوب می دونم که منو خیلی دوست داری، خیلی بیشتر از اونی که من تو رو دوست دارم، خیلی بیشتر... کاش قدر تو و عشق تو رو بدونم...
حرفای تکراری و شکوه های دل تنگمو ببخشید. تمام حرفامو تو دو تا جمله خلاصه می کنم که شاید قبلا شنیدید و خوندید ولی یه بار دیگه روش فکر کنید.
« خوشبختی داشتن دوست داشتنیها نیست خوشبختی دوست داشتن داشتنیهاست »
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:4 توسط عسل و عشاق
|
