تبليغاتX
ماسه و کف
 
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:27 توسط عسل و عشاق | tempfa.com

و « قاف » حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می شود...

دکتر امین‌پور در دوم اردیبهشت ماه ۱۳۳۸  دزفول به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در دزفول ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعى کدکنی با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده است که به آنها اشاره می‌کنیم: طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).

از دیگر آثار قیصر امین‌پور، می‌توان به مجموعه شعر «آینه‌های ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مروارید) اشاره کرد.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و در نهایت حدود ساعت 3 بامداد سه شنبه 8 آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. روحش شاد

آثار
تنفس صبح

در كوچه آفتاب مثل چشمه ، مثل رود ظهر روز دهم

آينه هاي ناگهان

گلها همه آفتابگردانند

گزينه اشعار « مرواريد
»
بي بال پريدن

طوفان در پرانتز

به قول پرستو « مجموعه شعر نوجوان
»
سنت و نو آوري در شعر معاصر

و....

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد !
می‌توان آیا به دل دستور داد ؟
می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
موج را آیا توان فرمود: ایست ؟
باد را فرمود: باید ایستاد ؟
آن که دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد

 

شعر راز زندگي از كتاب به قول پرستو

غنچه با دل گرفته گفت
:
زندگي

لب زخنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگي شكفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد

تو چه فكر ميكني

كدام يك درست گفته اند

من فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد اوگل است

گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است
!


 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:11 توسط عسل و عشاق | tempfa.com